محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
698
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
برادرانم ملك بودند و من بدين ملك از تو حق ترم . پادشاهى به تو دست باز داشتهام . تو نيز تن من به من دست بازدار و مرا ببخش . ملك فرمان نكرد ، گفت : اگر فرمان برى و اگر نه دربان را بخوانم تا ترا گردن بزند و بر اين منظره بردار كند . زرعه كارد بركشيد و به شكم ملك اندر زد و او را بكشت و سرش برگرفت و دست راستش ببريد و مسواك به دستش اندر نهاد ، و سرش بدان روزن بر نهاد . چون دربانان بنگريستند او را با مسواك ديدند پنداشتند كه او كار خويش نيكو كرد همچنانكه با غلامان ديگر . در منظر بگشادند [ a 126 ] و زرعه از منظره فرو شد و برفت . پس چون دربانان برفتند و ملك را چنان ديدند ، دانستند كه زرعه كرده است . فرود آمدند و سپاه را و خلق را آگاه كردند . مردمان شاد شدند و برفتند و زرعه را بياوردند و گفتند : بدين ملك تو سزاوارترى و ما را از اين فاسق برهانيدى . پس مردمان بسيار گرد آمدند و زرعه را ملك كردند و ملك يمن به دو سپردند ، و زرعه به ملك بنشست و سپاه بر وى راست بيستاد . و هم جهود بود ، و زرعه به لقب ذو نواس خواندندى ، و از ملوك يمن هيچكس با هيبتتر از وى نبود ، و خويشتن را يوسف نام كرد و بسيار سال در ملك بماند . و ملك يمن و حمير بر دست وى بشد و به حبشه افتاد ، و او بود كه سپاه به عراق برد و به زمين نجران . و نجران همه ترسا آن داشتند بر دين عيسى . او برفت و ايشان را بر دين جهودى خواند ، اجابت نكردند . و ذو نواس به زمين اندر چاهى بكند دراز چون گورى ، و آتش اندر آن چاه فگند ، و هر كه اندر جهودى نيامد او را اندر آن آتش همى كرد تا همه بسوخت . و آن چاه را به تازى اخدود خوانند . قال الله تعالى : * ( قُتِلَ أَصْحابُ الأُخْدُودِ النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ 85 : 4 - 5 ) * . و ميان موصل و جزيره شهرى است نجران خوانند ، و گرد ايشان اندر همه بتپرست بودند ، و ايشان ترسا بودند . اكنون بايد بدانى كه ملك ذو نواس از همه عرب و از يمن برفت و بديشان آمد سببش چه بود ، و ترسايى به زمين نجران چگونه افتاد .